X

صبا دخمل بابا
قالب وبلاگ

ای صبا نکهتی از  خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

 

 

 
[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 13:14 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام دوستای عزیز و مهربونم  اول از همه بابت این همه محبتتون ودعاهاتون ازتون ممنونم

 

من وبابای صبا یه تصادف خیلی بد داشتیم تصادفمون خیلی وحشتناک بوده البته منو شوهرم هیچی یادمون نمیاد این چیزیه که اطرافیان میگن شوهرم تو این تصادف خیلی بشتر از من صدمه دید سه روز تو بیهوشی کامل بود و خواست خدا بود که دوباره به زندگی برگشت البته تو این مدت منم تو بیمارستان بستری بودم وبابت این هم خدا رو شکر میکنم که تو شرایطی که شوهرم بین مرگ وزندگی بود منم حال روحی وجسمی خوبی نداشتم واین شرایط رو ندیدم روز سوم شوهرم به هوش میاد ولی چندین روز تو آی سی یو بود روزی که ازتون خواستم واسم دعا کنید هنوز شوهرم تو. آی سی یو بود امروز 65 روز ازون حادثه میگذره وما چند روزه برگشتیم خونمون حالمون بهتر شده  هرچند هنوزم نمیتونیم باور کنیم چنین اتفاقی  واسمون  افتاده  

 

[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 23:29 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

دختر قشنگم...  صبای عزیزم ....عشق بابا ومامانی.... تولدت مبارک

دختر عزیزم امشب دومین سالگرد تولدتته ولی مامانی واست جشن نگرفته چند ماه پیش خیلی واسه امشب برنامه داشتم ولی نشد یه اتفاق خیلی بد همه چی رو بهم ریخت ازت معذرت میخوام دخترم باید امشب واست به یاد موندنی میشد  ولی مامان وبابا هنوز حالشون خوب نیست هنوز نتونستیم اون روزای تلخ رو فراموش کنیم ولی بدون تو این روزای سخت تو این شرایط تنها دلیل زندگی من وبابایی توئی تنها دلیلی که داریم سعی میکنیم دوباره مثل قبل همه چی خوب وآروم بشه به خاطر توست

عشقم ...نفسم ...

خیلی دوستت داشتیم ولی الان خیلی خیلی بیشتر دوست داریم  منو بابایی تو این مدت خیلی بیشتر بهت وابسته شدیم و میدونیم خدا به خاطر تو ما رو دوباره به زندگی برگردوند ازش ممنونیم که چشمای  قشنگت رو به انتظارمون نگذاشت وخواست مامان وبابا دوباره کنارت باشن  ومطمئن باش این قشنگترین هدیه ای که تو تولد دو سالگیت از خدا گرفتی 

[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 23:27 ] [ مامان ] [موضوع : تولد صبای عزیزم ] [ ]

دوستای عزیزم یه اتفاق بد واسه منو  و بابای صبا افتاده برامون خیلی خیلی دعا کنید

[ پنجشنبه 14 شهريور 1392 ] [ 12:45 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

صبا جونم داری بزرگ میشی و هر روز یه کار جدید یاد میگیری چند روز دیگه 22 ماهگیتم تموم میشه وچیزی دیگه تا تولد دوسالگیت نمونده

از پیشرفتت تو حرف زدن که هر چی بگم کمه دیگه داری به قول بابایی مثل گنجیشک واسمون جیک جیک میکنی دیگه فقط با جمله منظورت رو میگی  بعضی اوقات یه چیزی میگی که من میمونم از کجا این حرفا رو میاری البته بگم وقتی من وبابایی صحبت میکنیم با اینکه سرگرم بازی هستی ولی گوشت به حرفای ماست کافی من بپش بابای ازت تعریف کنم که کلی ذوق زده میشی و ما رو نگاه میکنی میخندی مخصوصا اگه در مورد جیش کردنت تو دستشویی باشه

یکی دیگه از کارایی که خوب یاد گرفتی تشخیص رنگاست رنگای زرد سبز آبی بنفش سفید ونارنجی رو کامل یاد گرفتی وعلاوه بر مداد رنگیات تو بقیه وسایل هم که ازت بپرسم سریع رنگشو میگی ولی هنوز صورتی وقرمز رو زیاد از هم تشخیص نمیدی و گاهی اشتباه میکنی رنگ قهو ه ای رو هم فقط تو مداد رنگیات تشخیص میدی این رو هم بگم رنگ آبی رو بیشتر از همه دوست داری واولین رنگی بود که یاد گرفتی شاید دلیلش اولین جوجه ای بود که برات خریدم ورنگش آبی بود

خیلی دوست داری واست شعر بخونم وخیلی زود هم یاد میگیری و آخرش رو برام میگی،یه شعر چند روز پیش برات میخوندم وتو بعد چند بار خوندن آخرش رو برام میگفتی بعد چند روز دیدم خود شعر رو داری کامل میخونی وای که چقدر ذوق کردم البته شعرش کوتاه بود ولی تا الان فقط آخر شعرارو تکرار میکردی

ستارها در اومد   بابا جوادم نیومد

الهی زنده باشه   عُمش پاینده باشه

اگه بخوای واسه باباجون شعرتو بخونی به جای بابا جواد میگی آااجونم

شعر یه دختر دارم شاه نداره رو دوست داری واست بخونم ولی  فقط آخرش رو میگی البته کلمه هاش واست سخته

در کنار شعرایی که من بهت یاد میدم بابایی داره بهت قرآن یاد میده سوره ی  توحید رو واست میخونه فعلا فقط دو سه تا از کلمه های آخرش رو بلدی

علاوه به شعر خیلی دوست داری واست قصه بگم خیلی خوبم گوش میدی آخه گاهی اوقات همین طور که داری بازی میکنی واسه عروسکات قصه میگی ..اِکی بود ..اِکی نبود... گَگوش بره بَه بخویه چاق بشه چِله بشه بیاد شیره بخوره

وقتی واست غذا میارم میگی مامان غذای اُمزه داریم بعضی اوقات چنان با ذوق این جمله رو میگی که فکر میکنم الانه همه ی غذا رو بخوری ولی بازم باید با کلی بازی وقصه گفتن لقمه لقمه بزارم دهنت آخرش آرزو به دل میمونم که یه بار بااشتها غذا بخوری

اگه من داراز کشیده باشم وبخوای باهات بازی کنیم میای میگی دستو بده علی یعنی  علی بگو پاشو

بابایی از شرکت  میاد میری بغلش میگی بابایی سَیه کای اومدی ...خونَمون اومدی

کلی دیگه حرفای قشنگ  بلدی  که وقتی شیرین زبونی میکنی   فقط میام بغلت میکنم و بوست میکنم اگه میشد میخوردمت

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 1:11 ] [ مامان ] [موضوع : خاطرات صبا ] [ ]

 دختر عزیزم 21ماهگیت مبارک خوشگل مامان

دختر عزیزم چقدر زود داری بزرگ میشی اینقدر زود میگذرن این روزا  که نمیتونم اونطوری که دوست دارم بزرگ شدنت رو تماشا کنم  فکر میکنم همین چند وقته پیش بود که دختر کوچولوی من با اومدنش  یه معنی دیگه به زندگیمون داد من شدم مامان و جوادم شد بابا

اعتراف میکنم اولش سخت بود واسم، یه دختر کوچولو که باید همش کنارش بودم همه ی ساعتام وقت تو میشد به هیچ کار دیگه ای نمیرسیدم ولی یه کم که بزرگتر شدی منم یه مامان درست حسابی شدم کنارت بودم و لذت میبردم از مامان بودن ...تو روز به روز شیرین تر میشدی و منو بابایی کل ذوق میکردیم

وحالا...  هر روز بزرگتر میشی ومن بیشتر از قبل وابستت میشم ودر کنار این وابستگی  دلم تنگ میشه واسه روزایی که گذشت واسه روزای قشنگی که خاطر هاش تو ذهنم میمونه

دلم تنگ میشه  واسه شیرین زبونیات واسه وقتی که من یه چیزی میگم وتو هم زود تکرار میکنی میام  محکم بغلت میکنم لباتو بوس میکنم وتو هم همینطور تعجب زده نگام میکنی چون نمیدونی حرف زدنت چقدر شیرینه واسم 

 دلم تنگ میشه واسه بازییای بچه گونه ت  وقتی داری با عروسکات بازی میکنی من عشق میکنم گاهی بدون اینکه متوجه ام بشی  وایمیستم همین طور نگات میکنم تو دلم کلی قربون صدقت میرم  کاش وقت داشتم وتمام روز باهات بازی میکردم در کنارت بچگی میکردم ولذت میبردم  آخه دنیای قشنگیه بچگی ولی فرصت نمیشه عروسکم وگرنه کنار تو بودن بهترین لحظات منه 

دلم تنگ میشه حتی واسه شیطونیات که وقتی میگم صبا نکن نگام میکنی میخندی ودوباره کار خودت رو میکنی و واسه اینکه مطمئن شی دیگه عصبانی نیستم دوباره نگام میکنی ومیخندی

دلم تنگ میشه واسه اینکه میگم صبا میخوایم بریم بیرون و تواز ذوق اینکه میخوایم بریم تند تند  همه ی اسباب بازیاتو جمع میکنی لباساتو میاری کفشاتو میاری ومیری دم در وای که چقدر تو این لحظه دلم واست میسوزه  چون با این کارت بهم میفهمونی  خسته شدی از این در ودیوار که تو رو زندونی کردم توش

 دلم تنگ میشه ...خیلی زیاد....واسه خیلی از این لحظات

عزیزم  عشقم تو قشنگترین هدیه ی خدایی به من ،همون خدایی که تو رو به من داد خودش  شاهده که تو سجده ام هزار بار شکرش میکنم به خاطر تو به خاطر خوشبختی که در کنار تو وبابایی هر لحظه حسش میکنم 

دوستت دارم وتمام تلاشمو میکنم که مامان خوبی باشم واست

[ شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 10:02 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

دخمل گلم اینقدر بازیگوش شدی که من بعضی وقتا واقعا کم میارم

اینم چند تا نمونش


ادامه مطلب
[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 23:10 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیزم  خیلی وقت میشه درباره شیرین زبونیات ننوشتم آخه شیطونیاتم مثل شیرزبونیات زیاده وبه مامانی فرصت نمیده بشینه پشت لب تاب و بنویسه

این یکی دوماه  دوباره صحبت کردنت بهتر شده جمله بندیتم کاملتر شده  الان هر چی میخوای جملشو کامل میگی و هرچی ما میگیم تو هم بالافاصله تکرار میکنی

الان که دیگه میتونی بهتر  حرف یزنی یه کار جدید یاد گرفتی وقتی  که تو خونه حوصلت سر میره ازم میخوای با تلفن با ریحانه یا عرفان صحبت کنی منم هر موقع میخوام چند دقیقه سرگرمت کنم  واست شماره میگیرم وگوشی رو میدم دستت جایگزین مامان شدی تو تلفن زدن

قبلا نمیتونستی  اسم نفیسه رو صدا کنی وبهش میگفتی اون گاهی وقتام این بعد کلی تمرین  یاد گرفتی بهش میگفتی دَبیدِه ولی بازم برات سخت بود واسه خودت خلاصش کردی بهش میگی دَبّه یادم نره بهت بگم نفیسه خیلی دوستت داره وقتی اون پیشته من دیگه غصه ندارم تو غذا دادن بهت هم اون خیلی موفق تر از منه

اسم عرفان یاد گرفتی بهش میگی اِپان

اسم بابایی رو هم یاد گرفتی میگم بابایی مال منه تو هم زود بابا جواد رو بغلش میکنی  میگی بابا دَوادِ منه

وقتی یه کاری میکنیم وتو خوشت میاد میگی دوبایه یعنی دوباره انجام بدیم اگه قصه واست بگیم تا تموم میشه میگی مامان دوبایه بِگو 

جدیدن هم که دیگه اصلا جیشتو نمیگی و وقتی تو شلوارت  جیش میکنی میگی مامانی دوبایه جیش کدَم

چند روز پیش به بابایی زنگ زدم وتو هم که قبلش لطف کردی وتو دستشویی جیش کرده بودی اومدی گوشی رو گرفتی گفتی بابایی من دَسشی جیش کَدم، دَمپارم جیش نکَدم، بیا مَنو ببر تاب تاب

وقتی داری تو شیشت چایی یا شیر میخوری وتموم میشه شیشتو میدی ومیگی مامانی تَبُوم شد

داشتی اذیت میکردی روزه داشتم خسته شده بودم بغلت کردم گفتم بیا بریم بخوابونمت حوصله ندارم زودی تکرار کردی بِ بگابم حوتله ندایَم

داشتم تو آشپز خونه ظرفارو مرتب میکردم هواسم نبود دو تا از بشقابا از دستم افتاد شکست نگو تو هم پشت سرم بودی زدی زیر خنده یه جوری میخنددی که داری مسخره ام میکنی بعد گفتی مامانی اوفتاد،شِکست

داشتم نبات تو ظرفشش میریختم یکیش افتاد رو زمین تو هم اونجا بودی گفتم صبا نباتو بده مامانی خواستی برداری ولی نبود بعد گفتی مامانی نبات پیدا نکَدم

 چند تا شعر هم یاد گرفتی من میخونم تو آخرش رو میگی

خرگوش من چه نازه       چقدر گوشاش دییازه

میخوره برگ آیو           میپره مثل آیو

شعر یه توپ دارم قلقلی هم رو بلدی

یه توپ دارم گلگلی یه    سرخ وسفید و آبیه

میزنیم زمین (هوا میره رو بیشتر با حرکت دستت نشون میدی )نمیدونی تا کجا میره

من این توپو نَناشتَم     مشقامو خوب نِشتَم

بابا جواد بهم عید داد   یه توپ گلگلی داد

چند روزم هست عاشق پت ومتات شدی وبا این که بزرگه وتقریبا اندازه خودتن بغلشون میکنی و به سختی راهشون میبری میخوای بگی مامان پتو متو بده میگی مامان پتو پتو بده

 

چند تا از عکسای این ماهت 


ادامه مطلب
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 11:38 ] [ مامان ] [موضوع : لغت نامه صبا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صبا دخمل بابا وبلاگیه که من به مناسبت تولد دخترم واسش درست کردم وسعی میکنم که تمام خاطرات قشنگشو باعکسای نازش توش بذارم
پيوندهای روزانه
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته گذشته : 79
کل بازدید : 43305
امکانات وب
>}